تبلیغات
محمد رسول الله
محمد رسول الله
اَشهدُ انْ لا اِلٰهَ الا الله و اَشهدُ انَّ محمّداً رسولُ الله و اشهد ان علی ولی الله 
احترام بزرگان جریربن عبدالله گوید: چون رسول خدا مبعوث گردید، من به حضورش آمدم تا با او بیعت کنم، فرمود: یا جریر به چه منظوری پیش من آمده‏ای، گفتم: یا رسول الله (ص) آمده‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عبای خود را برای نشستن من به زمین پهن کرد. بعد به یاران خود فرمود: چون کسی که در میان قوم خویش محترم است پیش شما آید احترامش کنید: «اذا اتا کم کریم قوم فاکرموه» [۱] . نهی از بدگویی‏ ابن مسعود گوید: رسول خدا (ص) فرمود: کسی در پیش من از اصحابم بدگوئی نکند، می‏خواهم وقتی که پیش [...]



16_Muhammad
احترام بزرگان
جریربن عبدالله گوید: چون رسول خدا مبعوث گردید، من به حضورش آمدم تا با او بیعت کنم، فرمود: یا جریر به چه منظوری پیش من آمده‏ای، گفتم: یا رسول الله (ص) آمده‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عبای خود را برای نشستن من به زمین پهن کرد. بعد به یاران خود فرمود: چون کسی که در میان قوم خویش محترم است پیش شما آید احترامش کنید: «اذا اتا کم کریم قوم فاکرموه» [۱] .
نهی از بدگویی‏
ابن مسعود گوید: رسول خدا (ص) فرمود: کسی در پیش من از اصحابم بدگوئی نکند، می‏خواهم وقتی که پیش شما می‏آیم قلبم نسبت بشما آرام و بی دغدغه باشد: «قال رسول الله (ص): لا یبلغنی احد منکم عن اصحابی شیئا فانی احب ان اخرج الیکم و انا سلیم الصدر» [۲] .
صبر و مقاومت
آنگاه که پسرش ابراهیم در حال جان دادن بود چنین فرمود: اگر فرزند در گذشته، برای پدر اجری نداشت و اگر این نبود که زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در این صورت بر تو محزون می‏شدیم ای ابراهیم، بعد به گریه افتاد و فرمود: چشم اشک می‏ریزد، قلب می‏سوزد ولی جز آنچه خدا راضی باشد سخنی نمی‏گوئیم و ای ابراهیم ما در فراق تو محزونیم:
«و قال لابنه ابراهیم و هو یجود بنفسه: لولا ان الماضی فرط الباقی و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا علیک یا ابراهیم ثم دمعت عینه و قال: تدمع العین و یحزن القلب و لا نقول الا ما یرضی الرب و انّا بک یا ابراهیم لمحزونون:».  [۳] .
تواضع‏
روزی خواهر رضاعیش محضر وی آمد، حضرت چون او را دید شاد شد، عبای خویش را پهن کرد و او را در آن نشانید، با او سخن می‏گفت و بر رویش می‏خندید، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نکرد، گفتند: یا رسول الله با خواهرش رفتاری کردی که با برادرش نکردی با آنکه او مرد است؟!
فرمود: آن خواهر بر پدرش از این برادر نیکوکارتر بود.  [۴] .
پناه بردن به خدا
روزی به مردی از بنی فهد گذر کرد که بنده‏اش را می‏زد بنده در زیر شکنجه می‏گفت: اعوذ بالله، مولایش از او دست بر نمی‏داشت چون حضرت را دید گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام می‏برم، مولایش از زدن او دست کشید.
حضرت فرمود: به خدا پناه می‏برد دست بر نمی‏داری ولی به محمد (ص) پناه می‏برد دست بر می‏داری؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر است که پناه آورنده‏اش را پناه دهد، مرد گفت: برای خدا او را آزاد کردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائی که مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنین نمی‏کردی، چهره‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه می‏شد. «والذی بعثنی بالحق نبیا لو لم تفعل لواقع و جهُک حرّالنار» [۵] .
مزاح‏
آن حضرت پیر زنی از قبیله اشجع را دید فرمود: پیر زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گریه کرد، بلال بن ریاح گفت: چرا گریه می‏کنی؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پیر زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: یا رسول الله شما چنین فرموده‏اید؟
فرمود: آری، سیاهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گریه کرد، عباس عمومی حضرت آن دو را دید، سبب گریه‏شان را پرسید، گفتند: رسول خدا (ص) چنین فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جریان را پرسید، فرمود: آری حتی پیرمردان هم به بهشت نمی‏روند، عباس نیز مانند آن دو شروع به ناله و شیون نمود.
آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبید، قلوبشان آرام کرد و فرمود: خداوند پیر زنان و پیرمردان و سیاهان را در بهترین شکل و قیافه زنده می‏کند، همه در حالی که جوان و نورانی‏اند داخل بهشت می‏شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُکَحّلوُنَ»  [۶] .
ساده زیستی‏
امام صادق صلوات الله علیه فرمود: روزی علی بن ابیطالب (ع) محضر رسول خدا (ص) آمد، جامه آن حضرت کهنه شده بود، دوازده درهم به علی (ع) داد و فرمود: یا علی این پول را بگیر و برای من لباسی بخر، تا بپوشم.
علی (ع) فرمود: پول را به بازار آورده و پیراهنی به دوازده درهم برای آن حضرت خریدم و به محضرش آوردم، حضرت چون آنرا دید فرمود: یا علی این را خوش ندارم ببین فروشنده حاضر است معامله را برگرداند؟ گفتم نمی‏دانم؟ آنگاه به نزد فروشنده آمد و گفتم: رسول خدا (ص) این را خوش ندارم، دیگری را می‏خواهم، این معامله را اقاله کن.
فروشنده پول را بمن پس داد، آنرا پیش رسول خدا (ص) آوردم، حضرت با من به بازار آمد تا پیراهنی بخرد، در راه کنیزی را دید که گریه می‏کرد، فرمود: چرا گریه می‏کنی؟
گفت: از خانه به من چهار درهم داده بودند تا متاعی بخرم ولی پولم گم شده، جرأت نمی‏کنم که پیش آنها بر گردم، رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به سوی اهل خویش برگرد.
آنگاه به بازار رفت و پیراهنی به چهار درهم خرید و پوشید و خدا را حمد کرد، چون از بازار خارج شد تا به خانه بر گردد، دید مرد عریانی در سر راه نشسته و می‏گوید: هر که به من لباس پوشاند خدا او را از لباسهای بهشت بپوشاند«من کَسانی کَساه اللّهُ من ثیاب اِلجنة» آن حضرت پیراهنی را که خریده بود از بدنش درآورد و بر او بپوشانید.
سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمی که باقی مانده بود پیراهنی خرید و پوشید و خدای عزّوجل را حمد کرد و به منزل برگشت.
ناگاه دید همان کنیز در راه نشسته، گریه می‏کند، رسول خدا (ص) فرمود: چه شده که پیش خانواده‏ات بر نمی‏گردی؟! گفت: ای رسول خدا (ص) تأخیر کرده‏ام می‏ترسم مرا تنبیه کنند، فرمود پیشاپیش من برو، خانواده‏ات را به من نشان بده.
کنیز ک در پیش رفت تا رسول خدا (ص) به درخانه آنها آمد، فرمود: «السلام علیکم یا اهل الدار» جواب نیامد، دفعه دوم فرمود: سلام علیکم جواب ندادند، بار سوم سلام فرمود، جواب دادند و علیک السلام یا رسول الله و رحمة الله و برکاته.
فرمود: چرا در سلام اول و دوم جواب ندادید؟ گفتند: یا رسول الله سلام تو را شنیدیم، خوش داشتیم که کلام تو را بیشتر بشنویم.
حضرت فرمود: این دختر تأخیر کرده او را در اینکار مقصر ندانید، گفتند: یا رسول الله چون شما تشریف آورده‏اید، او را آزاد کردیم، حضرت فرمود: الحمد لله، هیچ دوازده درهمی پر برکت‏تر از این ندیده‏ام، خدا با آن، دو نفر عریان را پوشانید و انسانی را آزاد کرد.  [۷] .
کمک به دوستان و نیازمندان
جابربن عبدالله یکی از اصحاب بزرگوار رسول خداست، پیوسته در خدمت آن جناب بود، پدرش در جنگ «احد» اشتباهاً توسط مسلمانان شهید گردید، او بعد از رحلت رسول خدا (ص) با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بسر برد، اوست که با عطیه عوفی در اولین اربعین به زیارت ابا عبدالله الحسین (ع) مشرف گردید و اوست که بقدری زنده ماند تا سلام رسول خدا (ص) را به امام باقر (ع) رسانید.
می‏گوید: رسول خدا (ص) در بیست و یک جنگ شرکت کرد، و من در نوزده تای آنها در رکاب ایشان بودم، فقط در دو تا از آنها موفق نشدم. در یکی از آن غزوات شتر من از رفتن درماند و خوابید، آن حضرت در آخر لشکریان حرکت می‏کرد تا به بازماندگان یاری رساند و آنها را به مرکب خود سوار کند.
من در کنار شتر خویش ایستاده و می‏گفتم: ای وای مادرم این چه شتر بدی است، در این هنگام رسول خدا رسید و فرمود: این شخص کیست؟ گفتم من جابرهستم پدر و مادرم به فدایت یا رسول الله (ص).
فرمود: چرا در اینجا مانده‏ای؟
گفتم: شترم از رفتن درمانده است، فرمود: چوب دستی داری؟ گفتم: آری. با چوب دستی به شتر زد و او را بلند کرد، آنگاه آنرا خوابانید و قدم بر دو بازوی آن گذاشت، فرمود: سوار شو، سوار شدم و با او راه می‏رفتم، آن شب بیست و پنج بار برای من استغفار کرد، شتر من (در اثر قدم آن بزرگوار) حتی بر شتر او سبقت می‏کرد.
در آن شب که با هم راه می‏رفتیم فرمود: پدرت عبدالله چند نفر فرزند بعد از خود گذاشته است؟ گفتم: هفت دختر.
فرمود: آیا قرضی هم دارد؟ گفتم: آری. فرمود: چون به مدینه برگشتی وعده کن که با اقساط خواهی داد [۸]  اگر قبول نکردند، وقت چیدن خرمایتان مرا مطلع کن.
بعد فرمود: زن گرفته‏ای؟ گفتم: آری. فرمود کدام را؟ گفتم: فلان زن بیوه را که در مدینه بود. فرمود: چرا دختر نگرفتی که با تو بازی کند و تو با او بازی کنی؟
گفتم: یا رسول الله (ص) هفت خواهر کم تجربه در منزل دارم، ترسیدم اگر دختری مثل آنها را بگیرم کار به اشکال کشد، گفتم: این زن بیوه و تجربه دیده با آنها بهتر می‏سازد، فرمود: خوب کرده‏ای، راه همانست.
فرمود: این شتر را به چند خریده‏ای؟ گفتم: به پنج ششم نصف رطل. [۹] .
فرمود: او را به من بفروش، و تا برگشتن به مدینه حق سوار شدن داری، چون به مدینه برگشتیم، شتر را به محضرش آوردم، فرمود: بلال شش «اواق» طلا به او بده تا در ادای قروض پدرش از آنها استفاده کند، سه «اواق» دیگر اضافه کن، شترش را نیز به خودش بده.
آنگاه فرمود: آیا با صاحبان قرض پدرت مقاطعه کردی؟ گفتم: نه یا رسول الله (ص) فرمود آیا داده شده؟  [۱۰]  گفتم: نه یا رسول اللّه. فرمود: مانعی نیست چون وقت چیدن خرمایتان رسید مرا خبر کن.
وقت چیدن خرما به محضرش رفتم، به نخلستان ما تشریف آورد و برای ما دعا کرد(و از خدا برکت خواست) خرما را چپدیم، به همه قرض‏ها کفایت کرد و بیشتر از آنچه آنها بردند، برای ما باقی ماند.
حضرت فرمود: اینها را بردارید و پیمانه نکنید، آنها را برداشتیم و مدتی از آنها خوردیم. [۱۱] .
پی نوشته ها :
[۱]  مکارم الاخلاق ص ۲۵٫
[۲]  مکارم الاخلاق ص ۱۷٫
[۳]  اصول کافی ۲ ص ۱۸۳٫
[۴]  بحار الانوار ج ۱۶ ص ۲۹۵٫
[۵]  روضة الواعظین ص ۴۹۵ مجلس ۷۴، علامه مجلسی آن را در بحار ج ۱۶ ص ۲۱۴ از خصال و امالی صدوق نقل کرده است و در آنجاست که دوازده درهم را کسی به حضرت رسول (ص) آورد و او به علی (ع) داد.
[۶]  عبارت عربی «فقاطعهم» است یعنی با آنها مقاطعه کن به نظر می‏آید منظور اقساط باشد.
[۷]  عبارت عربی «خمس اواق من الذهب» است در اقرب الموارد گوید: «الاوقیة: سدس نصف الرطل».
[۸]  عبارت عربی «أتُرِکَ وفاًء» است.
[۹]  مکارم الاخلاق طبرسی؛ ص ۲۰ فصل ۲، علامه مجلسی نیز آن را در بحار ج ۱۶ ص ۲۳۳ از مکارم الاخلاق نقل کرده است.
[۱۰]  آنها کافر حربی بودند، این عمل به مقتضای شریعت اسلام بود.



طبقه بندی: مقالات،  فضایل و مناقب پیامبر (ص)، 
برچسب ها: نمونه هایی از فضایل و سیره فردی رسول خدا، نمونه هایی از فضایل سیره های فردی، رسول خدا، حضرت محمد (ص)، عشق محمد، محمد مهدی نوریزاده،  
[ یکشنبه 3 شهریور 1392 ] [ 01:00 ب.ظ ] [ محمد مهدی نوریزاده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساعت فلش مذهبی

محمد رسول الله





Powered by WebGozar

حدیث موضوعی پخش زنده حرم
پیج رنک گوگل

محمد نوریزاده