تبلیغات
محمد رسول الله
محمد رسول الله
اَشهدُ انْ لا اِلٰهَ الا الله و اَشهدُ انَّ محمّداً رسولُ الله و اشهد ان علی ولی الله 
پیغمبر قرآن را از جانب خداوند آورد و با آن معجزه بزرگ با قوم خود که در فصاحت و بلاغت به درجه نهائى رسیده و صاحبان اندیشه و لغت‏دان و آشناى به انواع سخنان زیبا و خطبه‏ها و سجع و قافیه ونثر ونظم و دارندگان اشعار بدیع بودند، به مناظره و مبارزه برخاست. پیغمبر قرآن را به گوش آنها رسانید و افکار آنها را درهم ریخت و گفتار و کردار زشت آنان را به رخشان کشید. عقل‏هاى آنها را سبک شمرد و عقاید و سنتهاى خرافى‏شان را باطل و بیهوده دانست، و ثابت کرد که اگر همگى همداستان شوند، با [...]


پیغمبر قرآن را از جانب خداوند آورد و با آن معجزه بزرگ با قوم خود که در فصاحت و بلاغت به درجه نهائى رسیده و صاحبان اندیشه و لغت‏دان و آشناى به انواع سخنان زیبا و خطبه‏ها و سجع و قافیه ونثر ونظم و دارندگان اشعار بدیع بودند، به مناظره و مبارزه برخاست.
پیغمبر قرآن را به گوش آنها رسانید و افکار آنها را درهم ریخت و گفتار و کردار زشت آنان را به رخشان کشید. عقل‏هاى آنها را سبک شمرد و عقاید و سنتهاى خرافى‏شان را باطل و بیهوده دانست، و ثابت کرد که اگر همگى همداستان شوند، با اینکه قرآن به زبان عربى روشن است، قادر نخواهند بود مانند آن بیاورند.( مروج الذهب جلد ۲ صر۲۸۲ و ۲۹۹)
قریش که خود را در مقابل آیات باهرات قرآن درمانده دیدند به سخن پراکنى و شایعه سازى و تهمت زنى پرداختند. با اینکه مى‏دانستند پیغمبر نمى‏خواند و نمى‏نویسد، مع‏الوصف شایع ساختند که قرآن گفتار خود اوست و به خدا نسبت مى‏دهد.
خدا به پیغمبر فرمود به آنها بگوید: اگر من به تنهائى قادرم این همه آیات را بسازم و به خدا نسبت دهم، شما هم که در سخن‏دانى مهارت دارید، جمع شوید و افکار خود را روى هم ریخته و ده سوره مانند آن بیاورید.( ام یقولون افتریه قل تاتو بعشر سور مثله. سوره هود آیه ۱۲)
بار دیگر گفتند ما تردید داریم که اینها سخن خدا و محمد آن را از جانب خدا آورده باشد. این آیه درپاسخ آنها نازل گردید: «اگر شما در آنچه ما بربنده خود نازل کردیم تردید دارید، یک سوره مانند آن را بیاورید و گواهان خود بخوانید تا ثابت کنند که گفته شما مانند قرآن است. ولى اگر دیدید نمى‏توانید و هرگز هم نخواهید توانست‏یک سوره مانند قرآن بیاورید، دست از لجبازى و شایعه سازى و عناد با قرآن بردارید و بترسید از آتشى که فرداى قیامت در انتظار شماست. آتشى که زبانه‏هاى آن بدن آدمیان و پاره‏هاى سنگ است و براى کافران مهیا شده است.»( و ان کنتم فیریب مما نزلنا على عبدنا فاتو بسورة من مثله و ادعوا شهداءکم من دون الله ان کنتم صادقین،فان لم تفعلوا و لن تفعلیو فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة اعدت للکافرین. سوره بقره آیه ۲۴)
و چون در پاسخ پیغمبر که آنها را دعوت به تحدى و آوردن آیات و سوره‏هائى مانند قرآن مى‏کرد فرو مى‏ماندند،بهانه مى‏آوردند که چرا قرآن یک جا بر او نازل نمى‏شود.( و قال الذین کفرو لولا نزل علیه القرآن جملة واحده. سوره فرقان آیه ۲۱) غافل ازآن که باید تدریجا آن کافران را به راه آورد. تا مگر آیات قرآنى آرام آرام در دلهاى سنگ‏آساى آنها اثر کند.
از این قبیل بهانه‏گیرى‏ها در پاسخ پیغمبر براى همآوردى با قرآن، و نزول آیات قرآنى درپاسخ آنها در قرآن مجید زیاد دیده مى‏شود که پرداختن به آنها سخن را به درازا مى‏کشد، ولى قرآن سرانجام آخرین سخن را گفت و زبانها را بست.
خدا به پیغمبر فرمود صریحا به آنها «بگو! اگر جن و انس جمع شوند تا مانند این قرآن را بیاورند نخواهند توانست مانند آن را بیاورند هرچند به یارى هم برخیزند».( قل ائن اجتمعت الجن و الانس على ان یاتوا بمثل هذا القرآن لا یاتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا. سوره اسراء آیه ۸۷)
و بدین گونه قریش که خود استاد سخن در شعر و خطابه بودند، حیران و سرگردان شدند. چون خود را در کار مبارزه با قرآن مات و مبهوت دیدند،جهت را تغییر دادند و به ایندل خوش کردند که بگویند آنچه محمد مى‏گوید هرچه هست و از هرکس باشد سحر است. این آخرین حربه آنها بود.
داستان ولید بن مغیره
یکى از دانایان معروف و فصیحان و بلغان قریش ولید بن مغیره مخزومى پدر خالد بن ولید و عموى ابوجهل مشهور بود که مردى سخن سنج و اندیشمند به شمار مى‏رفت.به طورى که او را حکیم عرب مى‏دانستند.
امین الدین طبرسى مفسر بزرگ شیعه و مؤلف کتاب مشهور «مجمع البیان‏» در تفسیر قرآن مى‏گوید: ولید بن مغیره پیرى کهنسال بود و از حکام عرب به شمار مى‏رفت. عرب در محاکمات خود به وى مراجعه مى‏کردند و اشعار خود را براى اظهار نظر بر او مى‏خواندند. هر شعرى را او مى‏پسندید، شعر برگزیده بود.
روزى بزرگان قریش نزد وى آمدند و پرسیدند: سخنانى که محمد مى‏گوید چیست؟ آیا سحر است، یا جادو است، یا خطابه است؟ ولید بن مغیره گفت: بگذارید بروم از نزدیک سخن او را بشنوم سپس اظهار نظر کنم.
سپس برخاست و آمد در حجر اسماعیل و نزدیک به پیغمبر نشست و به پیغمبر گفت:اى محمد! قسمتى از شعرت را براى من بازگو کن.
پیغمبر فرمود: شعر نیست، بلکه کلام خداوندى است که پیغمبران را برانگیخته است. ولید گفت:پاره‏اى ازآن را بر من بخوان. پیغمبر شروع کرد به خواندن سوره «حم سجده‏» تا به این آیه شریفه رسید: «اگر از شنیدن این آیات روى برتافتنداى پیغمبر بگو من شما را راز صاعقه‏اى مانند صاعقه‏اى که بر قوم عاد و ثمود فرود آمد بیم مى‏دهم‏»( فان اعرضوا فقل انذرتکم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود. سوره فصلت آیه ۱۳۰)
همین کهولید این را شنید به سختى لرزید و موى بر بدنش راست‏شد، سپس برخاست و به خانه‏اش رفت، و به سورى قریش بازنگشت.قریش به ابوجهل گفتند: ولید عمویت دین محمد را پذیرفته است. دیدى که به طرف ما نیامد. سخن محمد را شنید و به خانه‏اش رفت. قریش از این واقعه سخت غمگین شدند.
روزبعد ابوجهل به نزد ولید رفت و گفت، عمو! ما را سرشکسته و رسوا ساختى! ولید گفت: چطور برادر زاده؟
ابوجهل: براى اینکه به دین محمد گرویده‏اى.
ولید بن مغیره: نه، من به دین محمد نگرویده‏ام، و همچنان بر آئین قوم خود و پدرانم (بت پرستى) باقى هستم، ولى من سخن کوبنده‏اى از وى شنیدم که بدنها را به لرزه مى‏آورد.
ابوجهل: آیا آن سخن شعر بود؟
ولید: نه، آنچه من شنیدم شعر نبود.
ابوجهل: خطابه بود؟
ولید: نه، زیرا خطابه کلامى پیوسته است، ولى سخنان محمد کلام پراکنده است که شبیه به هم نیست و داراى زیبائى خاصى است.
ابوجهل: پس همان خطابه است.
ولید: نه، خطابه نیست.
ابوجهل: پس چیست؟
ولید: بگذار درباره آن درست فکر کنم.
فرداى آن روز سران قریش ولید بن مغیره را ملاقات نموده و پرسیدند:خوب، به نظرت آنچه محمد مى‏گوید چیست؟ ولید گفت: بگویید: سحر است. زیرا دلهاى مردم را به سوى خود جذب کرده است!
طبرسى سپس از «عکرمه‏» مفسر معروف روایت مى‏کند که گفت: ولید بن مغیره به حضور پیغمبر رسید و گفت: چیزى بر من قرائت کن. پیغمبر این آیه را قرائت فرمود:«خداوند امر به عدل و احسان مى‏کند و دستور داده که حق نزدیکان را ادا نمایید، و از فحشا و منکر و ظلم بپرهیزید. خدا بدین گونه شما را پند مى‏دهد، تا مگر آن را به یاد داشته باشید.»( ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذى القربى و ینهى عن الفحشاء والمنکر و البغى یعظکم لعلکم تذکرون.سوره نحل آیه ۸۹)
ولید چون آن را شنید گفت: اى محمد! بار دیگر آن را بخوان. پیغمبر هم دوباره آیه مذکور را قرائت فرمود.در این جا ولید گفت:به خدا قسم این سخن شیرینى خاصى دارد و زیبائى مخصوصى از آن مى‏درخشد. درختى است که شاخه آن پرمیوه و تنه آن پربرکت است. این سخنى است که بشر نمى‏تواند آن را به زبان آورد.( اعلام الورى صفحه ۴۱)
پیغمبر و عتبة بن ربیعه
عتبة بن ربیعه از سران مشرکین روزى در انجمن قریش نشسته بود، پیغمبر هم به تنهائى در مسجدالحرام بود. عتبه رو کرد به سران دیگر قریش و گفت: به نظر شما نروم به نزد محمد و با وى سخن بگویم و مطالبى را با او در میان بگذارم شاید برخى از آن را بپذیرد، و هرچه بخواهد به وى بدهیم و او هم دست از سرما بردارد؟
این در وقتى بود که حمزه اسلام آورده بود و یاران پیغمبر پیوسته فزونى مى‏یافتند.
قریش گفتند: برخیز و برو با وى گفتگو کن. عبه برخاست و آمد نزد پیغمبر نشست و گفت: برادر زاده ( این تعبیر عاطبى عرب بود.)
تو ازمائى! مى‏دانى که در میان قوم چه احترامى داشتى و داراى چه نسب عالى مى‏باشى، با این وصف کارى کرده‏اى که عشیره‏ات متلاشى شده‏اند. جوانان آنان را گمراه کرده، و خدایانشان را سرزنش نموده، و پدرانشان را کافر دانستى. حال از من بشنو که امورى را یادآور مى‏شوم،باشد که بعضى از آن را بپذیرى.
سپس گفت: اگر منظورت از این سرو صدا مال و ثروت است آن قدر ثروت به تو مى‏دهیم که از همه ما ثروتمندتر شوى، و اگر در اندیشه ریاست هستى، تو را بر خود رئیس مى‏گردانیم، به طورى که هیچ کارى را بدون اجازه‏تو انجام ندهیم. و اگر مى‏خواهى پادشاه باشى تو را پادشاه خود مى‏کنیم. و اگر آنچه مى‏گوئى ناشى از اختلال حواس است،طبیبى مى‏آوریم و چندان برایت‏خرج مى‏کنیم تا بهبود یابى!چون سخن عتبه به پایان رسید پیغمبر فرمود: سخنت تمام شد؟ عتبه گفت آرى. پیغمبر فرمود: اکنون اگر من هم سخن بگویم مى‏شنوى؟ عتبه گفت: آرى. سپس حضرت آیات سوره «فصلت‏» را بر وى قرائت نمود، بدین گونه:
«بنام خداوند بخسنده مهربان – حم – این کتابى است که از جانب خداوند بخشنده مهربان فرود آمده، کتابى است که آیات آن توضیح داده شده، قرآنى است عربى براى مردمى که بخواهند از آن آگاه شوند. هم مژده مى‏دهد و هم از کیفر خداوند بیم مى‏دهد. ولى بیشتر قریش از آن دورى گزیده‏اند، و حاضر نیستند آن را بشنوند و گفتند: دلهاى ما از آنچه تو ما را به آن مى‏خوانى غافل و گوشهامان سنگین است، و بین ما وتو پرده‏اى قرار دارد، تو عمل کن تا ما نیز ببینیم و عمل کنیم.»( بسم الله الرحمن الرحیم. حم. تنزیل من الرحمن الرحیم. کتاب فصلت آیاته قبرآنا عربیا لقوم یعلمون. بشیرا و نذیرا فاعرض اکثرهم فهم لا یسمعون. و قالوا قلوبنا فى اکنة مما تدعونا الیه و فى آذاننا و قرو من بیننا و بینک حجاب فاعمل اننا عاملون.)
پیغمبر دنباله آیات را مى‏خواند، و عتبه که آنها را مى‏شنید ساکت بود. دستهایش را از پشت به زمنى زده و تکیه به آنها داده و به سخنان پیغمبرگوش مى‏داد. تا اینکه پیغمبر به آیه‏اى رسید که سجده داشت و با خواندن آن به سجده رفت، آن گاه سر برداشت و فرمود: اى ابوولید( ولید نام پسر عتبه بود.) آنچه را باید بشنوى شنیدى حال تو هستى و این آیات. عتبه برخاست و به طرف انجمن قریش رفت. بعضى از سران قریش گفتند به خدا عتبه با چهره‏اى غیر از آنچه رفته بود به سوى شما مى‏آید.
وقتى آمد و نشست، قریش گفتند:اى ابوولید! چه خبر؟
عتبه گفت: خبر که دارم این است که سخنى شنیدم که به خدا قسم مانند آن را نشنیده‏ام. به خدا نه شعر است و نه جادو است. اى بزرگان قریش! از من بشنوید، این مرد را به حال خود رها کنید و از وى دورى گزینید. به خدا در آینده سخنانى که او مى‏گوید حادثه بزرگ پدید خواهد آورد.
اگر بر اثر آن سایر قبائل عرب با وى طرف شوند و او را از میان بردارند شما به طور غیر مستقیم از خطر او رسته‏اید، و چنانچه او برقبائل غالب شود مقام عالى وى باعث افتخار شما خواهد بود وعزت او عزد شماست، و شما به وسیله او سعادتمندترین مردم خواهید بود.
قریش که این سخنان را از عتبه شنیدند گفتند: اى ابوولید! او با زبان خود تو را مسحور کرده است. عبته گفت: این نظر من درباره اوست، شما خود دانید.( سیره ابن هشام – جلد ۱ ص ۱۸۹)
ناتوانى قریش
قریش در مبارزه با پیغمبر و آیات قرآنى و دعوت حضرت ازهر درى وارد شدند ناکام ماندند. با اینکه او را ساحر و جادوگر و دیوانه خواندند و آیات قرآنى را افسانه‏هاى پیشین «اساطیر الاولین‏» دانستند مع الوصف نضر بن حارث که جمله اخیر را به زبان مى‏راند ناگزیر روزى سران قریش را مخاطب ساخت و گفت: این را بدانید که دچار کارى بزرگ شده‏اید، و دیگر هیچ راهى براى مبارزه با آن ندارید.
محمد در میان شما جوانى بود که همه او را دوست مى‏داشتید، و از همه راستگوتر مى‏دانستید، و از همه کس امین‏تر مى‏شمردید تا که به این سن رسید و دعوى پیغمبرى کرد.
بیه وى ساحر گفتید، حال آنه به خدا او ساحر نیست. ما سحر را دیده‏ایم آنچه او مى‏گوید با فوت و فن سحر فرق دارد. گفتید جادوگر است، ولى به خدا او جادوگر نیست، ما کاهنان و جادوگران و کارهاى آنها ر دیده‏ایم. گفتند: شاعر است ولى نه به خدا او شاعر نیست. چون ما شعر شناسیم و تمامى اصناف شعر را شنیده‏ایم. گفتند: او دیوانه است، ولى نه به خدا دیوانه نیست، ما دیوانه را دیده‏ایم که چه مى‏کند و چه مى‏گوید. بنابر این فکر کنید باید با وى چه کرد. که به خدا دچار دردسر بزرگى شده‏اید.( سیره ابن هشام – جلد۱ ص ۱۹۴)
یارى جستن قریش از یهود مدینه در مبارزه با قرآن
نضر بن حارث از شیاطین قریش بود و از کسانى بود که پیغمبر را مى‏آزرد و سخت نسبت به حضرت عداوت مى‏ورزید. او به «حیره‏» رفته و در آنجا داستانهاى پادشاهان ایران را شنیده بود، از جمله داستان رستم و اسفندیار را.
گاهى که پیغمبر (صلى الله علیه و آله) قریش را مخاطب مى‏ساخت و با تلاوت آیات قرآنى آنها را به یاد خدا مى‏انداخت و قریش ر از عذاب الهى که اقوام پیشین بر اثرنافرمانى خداوند بدان مبتلا گشتند، برحذر مى‏داشت،نضر بن حارث مى‏گفت:اى مردم قریش! من داستانى بهتر از آنچه محمد مى‏گوید دارم. سپس قریش را بدور خود جمع مى‏کرد و داستان پادشاهان ایران و رستم و اسفندیار را بازگو مى‏نمود، آنگاه مى‏گفت: به چه دلیل محمد سخنى بعتر از من مى‏گوید؟( سیره ابن هشام – جلد ۱ ص ۱۹۴) در این باره آیات ۱۵ سوره قلم و ۱۳ سوره مطففین نازل شد.( و اذا تتلى علیه آیاتنا قال اساطیر الاولین)
قریش که این سخنان را از نضر بن حارث مى‏شنیدند، او را باعقبة بن ابى معیط به نمایندگى خود به مدینه نزد احبار و علماى یهود فرستادند و گفتند درباره محمد و ادعاى پیغمبرى او و صفاتى که دارد و سخنانى که مى‏گوید از آنها پرسش کنید. چون یهود داراى کتاب آسمانى مى‏باشند، و از علوم انبیا آگاهى دارند و ما از آن بى‏خبریم.
نضربن حارث و عقبة بن ابیمعیط به مدینه آمدند و درباره پیغمبر با علماى یهود به گفتگو پرداختند. علماى یهود به آنها گفتند بروید و سه مطلب را از او سؤال کنید، اگر درست جواب داد بدانید که پیغمبر و فرستاده خداست وگرنه گزاف گوئى بیش نیست.
۱- از وى پرسید: جوانانى که در روزگاران پیشین ناپدید شدند چه کسانى بودند؟ چون آنها داستانى عجیب دارند.
۲- از وى بپرسید: مرد جهان‏گشائى که شرق و غرب دنیا را فتح کرد کى بود؟
۳- از وى بپرسید: روح چیست؟
اگر به این پرسشها پاسخ درستى داد از وى پیروى کنید که پیغمبر است.(باید دانست‏یهود مدینه پس از آگاهى از پاسخ درست پیغمبر به این پرسشها، و هنگامى که حضرت وارد مدینه شد، با اینکه یقین کردند او همان پیغمبر موعود است مع الوصف حاضر نشدند مسلمان شوند، و با تعصب و لجاجت، در یهودیت باقى ماندند.)و چنانچه جواب درستى نداد گزاف گوست و هر طور مى‏خواهید با او رفتار کنید.
نضر بن حارث و عقبة بن ابى معیط به مکه بازگشتند و ماجرا را به سران قریش اطلاع دادند. سپس بزرگان قریش پیغمبر را ملاقات کردند، و سؤالات مزبور را با وى در میان گذاشتند، و از حضرت جواب خواستند.
پیغبمر فرمود: فردا جواب خواهم داد. قریش هم رفتند تا فردا برگردند و پاسخ سؤالات خود را بشنوند.
ولى پانزده شب گذشت و جبرئیل بر پیغمبر نازل نشد و از وحى الهى خبرى نرسید. تا جائى که حضرت غمگین شد، قریش نیز خوشحال بودند که براى نخستین بار پیغمبر در مقابل آنها سکوت نموده و از پاسخ دادن به آنها عاجز شده است. بعد از ۱۵ روز جبرئیل نازل شد، و سوره کهف را که مشتمل بر پاسخ سؤالات یاد شده بود آورد، و به پیغمبر گفت: این که مى‏بینى آمدن من از جانب خدا به تاخیر افتاد ، بخاطر این است که تو اعتماد به خود نمودى و گفتى فردا جواب مى‏دهم، بدون اینکه بگویى اگر خدا اراده کند(انشاء الله).
و این آیه قرآن را تلاوت کرد: «از این پس هرگز مگو من فردا فلان کار را خواهم کرد، مگر اینکه بگوئى : اگر خدا خواست‏».( و لا یقولن لشى انى فاعل لک غدا الا ان یشاء الله سوره کهف آیه ۲۳)
سپس جبرئیل گفت: خدا مى‏فرماید: جوانان مزرور اصحاب کهف بودند که به خدا ایمان آوردند، و ما به آنها مقامى عالى دادیم، جهان گشائى هم که شرق وغرب را فتح کرد ذوالقرنین بود، و اینکه از تو مى‏پرسند روح چیست؟ بگو آگاهى از حقیقت روح در اختیار خداوند من است.( و یسئلونک عن الروح من امر ربى. سوره اسراء آیه ۸۵)
تفصیل این سؤال و جواب‏ها در سوره مبارکه «کهف و اسراء» و تفاسیر قرآن آمده است. این مطالب را یهود از انبیاى خود شنیده بودند، و در تورات آمده بود که اى موسى فقط خدا مى‏داند حقیقت روح چیست.
پیغمبر نیز که از تورات و این اخبارمانند سایر ملت عرب بى‏اطلاع بود با وحى الهى مطلع شد و آن را به آگاهى قریش رسانید، ولى آنها به جاى اینکه تحت تاثیر قرار گیرند و به دین حق بگروند، بر لجاجت و عداوت خود نسبت به پیغمبر و قرآن افزودند.
نکته جالب توجه اینجاست که تا کنون یعنى پس از ۱۴ قرن که از نزول قرآن مجید مى‏گذرد هنوز جهان دانش نتوانسته است پى به حقیقت روح ببرد! راستى روح چیست؟ قبل از تعلق به بدن کجاست، چطور وارد بدن مادر و جنین مى‏شود، و در کجا ماست، و پس از مرگ به کجا مى‏رود که باز به حال خود باقى است و در احضار ارواح او را حاضر مى‏کند؟ اینها را به گفته قرآن فقط خدا مى‏داند.n00478431-b



طبقه بندی: مقالات،  پیامبر و قران، 
برچسب ها: قرآن مجید معجزه بزرگ پیغمبر (صلى الله علیه و آله)، قران مجدید، قران معجزه، معجزه بزرگ، پیغنبر و معجزه اس، پیغنبر و معجزه اش،  
[ یکشنبه 3 شهریور 1392 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ محمد مهدی نوریزاده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساعت فلش مذهبی

محمد رسول الله





Powered by WebGozar

حدیث موضوعی پخش زنده حرم
پیج رنک گوگل

محمد نوریزاده